این تلاطم نفس گیر جانت را به آسمان می برد و رهایت می کند در لجن زار بی مهری های روزگار ...
میدانم دلتنگش هستی ...
میدانم این روزها در پی اش هستی
اما برایش دلتنگ نشو ! زهرا سهم تو نیست ... زهرا رها شد از دستان تو.
میترسم رسوای عالم شوی
آخر مگر نمیدانی بین شما دریاها فاصله است
مگر نمیدانی فکر کردن به او جرم است
جرمی نابخشودنی
هر چه فکر میکنم باید سکوت کنی شاید سهم تو از زندگی دلتنگیست.
برچسب:
نویسنده: یلدا جعفرینژاد